السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

637

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

گفت : پس يك روز ماند . سپس رسول‌خدا او را خواست و به يمن فرستاد و فرمود : اميد كه خداوند حال تو را نيكو گرداند و بدهى تو را بپردازد . آنگاه معاذ به يمن رفت و آن‌جا بود تا رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم درگذشت . پس برخورد كرد با سالى كه عمر به حج رفت در حالى كه ابوبكر او را براى حج گمارده بود روز ترويه در منى با يكديگر روبه‌رو شدند و معانقه كردند و به هم تسليت گفتند ؛ درباره‌ى رسول‌خدا ، سپس بر زمين به گفت‌وگو نشستند . عمر غلامانى نزد معاذ ديد ، گفت : اى ابوعبدالرّحمان اينان كه هستند ؟ گفت : با اين صورت آنان را به دست آوردم . عمر گفت : از كدام صورت ؟ گفت : آنان را به من هديه كردند و به آنان اكرام كردم . عمر گفت : آنان را نزد ابوبكر ياد كن . معاذ گفت : چه نيازى به ياد كردنم اينان را نزد ابوبكر است ؟ و معاذ خوابيد . در خواب ديد كه بر لبه‌ى جهنّم است و عمر از پشت سرش كمر او را گرفته و از افتادنش در آتش جلوگيرى مىكند . معاذ سخت ترسيد و گفت : اين همان است كه عمر فرمانم داد . معاذ رفت و آنان را به نام ابوبكر كرد . ابوبكر آنها را برايش روا داشت و بقيه بدهىهايش را پرداخت . گفت : شنيدم كه رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمود : اميد كه خداوند حال تو را نيكو گرداند . » « 1 » گويم : و اين داستان را دلالتى واضح است بر اينكه معاذ نسبت به حلال و حرام نادان بوده است و در گردآورى ثروت پرهيزكارى نداشته است و بدين‌گونه عقلانى نيست كه در باره‌اش پذيرفته شود : داناترين اصحاب و امّت نسبت به حلال و حرام بوده است . حديثى ساختگى در دفاع از معاذ از جمله چيزهايى كه زن فرزند مرده بر آن مىخندد ، ساختن حديثى توسّط گذشتگان قوم در حمايت معاذ و دفاع از اين كمبودى است كه در باره‌اش ذكر شده . . . و آن چيزى است كه در كتاب « الإصابة » در شرح حال معاذ آمده كه متن آن از اين

--> ( 1 ) . الطبقات 3 / 587 .